زین عمر دو روزه کس نبینی..........هرگز به مراد خویش پیروز
دیروز همه امید فردا............ فردا همه آرزوی دیروز

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند





يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بريادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بركشته تو گريه روا نيست مرا
كشته تو گريه روا نيست مرا




دوستی تشبیه زیبایی کرد که انسان در دنیای امروز مانند گنجشکی است که زیر سقف شیشهای گیر افتاده و با اینکه آسمان را میبیند مدام در حال تکاپو و جستجو بصورتی کاملا ناآگاهانه و پر تنش است و این جستجو هیچ حاصلی برای او به جز مجروح شدن و از پا افتادن ندارد. فقط کافی است یک لحظه ساکن شود و در موقعیتی که گیر افتاده عمیق شود آنوقت حتما روزنهای به سوی آسمان مییابد.

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود
و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن
منطقه دارد.جمیعت زیادی جمع شدند.
قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن
وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند
که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند .
مرد جوان در کمال افتخار ، با صدایی بلنتر
به تعریف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:
اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.
قلب او با قدرت تمام می تپید ،
اما پر از زخم بود ،
قسمتهایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی جایگزین آنها شده بود.
اما به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند
و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیق وجود داشت
که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند
و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند
که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد
و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی...
قلبت را با قلب من مقایسه کن.
قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
پیرمرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد.
اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم .
می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است
که من عشقم را به او داده ام ،
من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است
که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.
اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه
در قلبم دارم که برایم عزیزند ،
چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ،
اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.
این ها همین شیارهای عمیق هستند.

اگر چه درد آورند، اما یادآور عشقی هستند
که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند
و این شیارهای عمیق را
با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند..
پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.
در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد
به سمت پیرمرد رفت.
از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد
و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد
و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد ،
سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود

سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده !! "

دستها بالا بود ...
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود
ولي
ولی نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر يک پاسخ !
پاسخ يک حسرت !
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگي ها
شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند
من عاشقم ٬
عاشق صدای شرشر باران ٬
عاشق پنجره های خیس باران خورده
و عاشق کوچه های نمناک انتظار .
من عاشقم ٬
عاشق شبهای پر ستاره و مهتابی
در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی
در انتظار دیدار یک آشنا . . .
من عاشقم ٬
عاشق پاکی و معصومیت ٬
عاشق نگاهی پاک و بی ریا ٬
عاشق سبزی بهار و عاشق تمام شقایق های
عاشق دنیا . . .

كاش مي شد سرنوشت را از سرنوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفترخوبي نوشت با محبت، با وفا، با مهرباني ها نوشت داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاين همه اي كاش ها بر دفتر دل ها نوشت
كاش مي شد از قلم هايي كه برعالم رواست
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
كاش دل ها از ازل ممهور حسرت ها نبود
بنویسید در بستر ناکامی و حسرت شبی جان داد !
ولی تا آخرین نفس به سختی زیر لب ...
این سخن تکرار می کرد :
> به جنگل سکوت خاطراتم سوگند درخت یادتان را باغبان خواهم بود تا ابد <

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 16 آبان1388 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبی هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...
" و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم
و الله یعلم و انتم لا تعلمون "
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید.

توي دنيا دو تا نا بينا ميشناسم
يكي تو كه هيچ وقت عشقما نديدي
يكي من كه كسي را جز تو نديدم

![]()
رسيدم به پشت سرم نگاه کردم و ديدم تنها يک جاي پا وجود داره از اون پرسيدم پس چرا تنهام
گذاشتي گفت بنديه من در جايي که فقط يک جاي پا ديدي مراحل سخته زندگيت بود که من تورا
در آغوش گرفته بودم

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 10 آبان1388 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."
پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 3 آبان1388 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری
می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه
تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم
و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط
سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط
هستیم ..

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم
با عقل آب عشق به يک جو نمي رود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم..
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد - آشیان هر جا گرفتم لانه صیاد شد
آن رفیقی را که با خون و دلم پروردمش - وقت کشتن بر سر دار آمد و جلاد شد
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرور گدايي کني
...آن وقت است که ديگر عشق نيست....صدقه است.....
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
سلام آهنگ قشنگو شاد از علی بهمرام حتما دانلود کنید


بابک رهنما دیگه نیاز به معرفی نداره![]()
.jpg)

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستام خوفین؟میدونین چرا گیر دادم به این بابااخه همه حرفاشون حقیقته و تو زندگیمون اتفاق افتاده یا میوفته اگه بخونینو کمی فکر کنین کمکتون میکنه به من که خیلی کمک کرده دوستون دارم بوس بوس
هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن
![]()
وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش تقصیر من بود.
((اینو راست گفتا))
![]()
چهار چیز برگشت ناپذیرند: جمله خارج شده از دهان، تیر رها شده از كمان، زندگی گذشته و فرصت های از دست رفته
![]()
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان هم عشق فراموش مي شود.
![]()
اشخاص عادي با تجربه اولين شكست دست از تلاش برمي دارند
به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك «اديسون» رو به رو هستيم
![]()
ترقيات بشر ، زاده عمل و کار انسان است
![]()
عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! . فردریش ![]()
در جوانی دوست نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد ملاقات خواهد کرد .ل – کارو
![]()
آنان که آزادى را فداى امنیت مى کنند، نه شایستگى آزادى را دارند و نه لیاقت امنیت را . بنیامین فرانکلین
![]()
برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد ...
![]()




نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 3 مهر1388 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
یاد داشته باش،رنجی که الان داری نباید تو را غمگین کند.این همان جایی است که مااشتباه میکنیم....این رنج صرفان قرار است تو را هوشیار کند-زیرا ما فقط زمانی هوشیار می شویم که تیرعمیقا در قلب مافرو رفته و زخمی شده باشیم.در غیر این صورت ما هوشیار نمیشویم.زمانی که زندگیمون راحت و آسان ،و در امن امان است،چه کسی اهمیت میدهد؟چه کسی زحمت هوشیار شدن به خود می دهد؟زمانی گه دوستی میمیرد،این امکان به وجود می آید.زمانی که عشقت تو را تنها میگذارد-در آن شبهای تیره و تار،وقتی تو تنها هستی.تو عشقت را بی نهایت دوست داشتی وهمه چیزت را برای او شرط بندی کردی،و بعد ناگهان می بینی او رفته.زمانی که در تنهایی خویش گریه میکنی،فرصتهایی دست میدهدکه اگر از آنها استفاده کنی می توانی آگاه شوی.تیر در قلبت آزارت میدهد،اما می توانی از آن سود ببری.رنج نباید بیچاره ات کند،رنج باید آگاه ترت کند.و وقتی آگاه شدی ،بیچارگی ناپدید می شود.
(دورهای اندوه عظیم از این توان بالقوه برخوردارن که دورههای تحول عظیم باشند.اما برای اینکه این تحول رخ دهد،ما باید عمیقا تا ریشه های اندوه خود فرو رویم،و آن رابه تمامی تجربه کنیم-بدون سر زنش یادلسوزی برای خود).........(سخنان اوشو)
درکش سخته اما اگه درک کنی غمها برات آسون تر میشه![]()
و زندگی راحتتر

عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد . در غیر اینصورت به دنیا می آیی، زندگی می کنی و می میری، ولی در حقیقت مهمترین تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود. تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه این حد فاصل، نقطه اوج و حد نهایی تجربیات آدمی است. برای اینکه به آن نقطه برسی بایستی چهار مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.
مرحله اول: حضور در لحظه است، زیرا عشق تنها در زمان حال ممکن است. عشق ورزیدن در گذشته و آینده ممکن نیست. بسیاری از آدم ها یا در گذشته و یا در آینده زندگی می کنند، طبیعتآ عشق شان نیز در گذشته و یا آینده است که چنین عملی غیر ممکن است.
اگر خواستی از عشق فرار کنی، در زمان گذشته و یا در زمان آینده زندگی کن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی کن ، زیرا عشق فقط در زمان حال ممکن است.زیاده از حد فکر نکن زیرا فکر هم همیشه به گذشته یا آینده مربوط می شود و انرژی تو به جای اینکه به قوه احساس معطوف شود، منحرف شده و صرف فکر کردن می گردد وتمام انرژی های تو را تخلیه می کند. در چنین وضعیتی عشق نمی تواند وجود داشته باشد.
دومین قدم در راه رسیدن به عشق این است که : یاد بگیری چگونه سموم وجودت را به عسل تبدیل کنی .خیلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت، خشم، خودخواهی و احساس مالکیت آلوده شده است. می پرسی چگونه می توان سموم را به شهد تبدیل کنیم؟ روشی بسیار ساده وجود دارد:
تو لازم نیست کار خاصی انجام دهی، تنها چیزی که احتیاج داری صبر است. این یکی از بزرگترین اسراری است که برایت فاش می کنم. امتحانش کن . وقتی که خشمگین می شوی، نباید کاری کنی. فقط در سکوت بنشین و نظاره گر باش . با خشم همکاری نکن و آن را سرکوب هم نکن . فقط نظاره کن، صبور باش و ببین که چه پیش می آید. بگذار این احساس اوج بگیرد.
زمانی که حال و هوای مسموم بر تو غلبه کرد، هیچ کاری انجام نده، فقط صبر کن و بگذار که آن سم به غیر خود تبدیل شود. این یکی از و اصول زندگی است که همه چیز مدام در حال تغییر به غیر خود است .
انسان در این اوقات فقط باید صبور باشد. در زمان خشمت از انجام هر عملی حذر کن و هیچ تصمیمی نگیر. زیرا برایت پشیمانی به بار می آورد. خشم نمی تواند دائمی باشد. اگر صبور باشی و به انتظار بنشینی، به این نتیجه خواهی رسید. هیچ چیز دائمی نیست. شادی می آید و می رود،غم می آید و می رود. همه چیز تغییر می کند و هیچ چیز به یک صورت باقی نمی ماند.
پس برای چه عجله می کنی؟ خشم آمده است و می رود. تو فقط قدری صبر داشته باش. به آینه نگاه کن و منتظر باش . چهره خشمناکت را در آینه تماشا کن. لزومی ندارد که این چهره را به کس دیگری نشان بدهی. این مساله فقط مربوط به توست، جزیی از زندگی و حال و هوای توست. تو باید اینقدر صبر کنی که چهره خشمگینت که از شدت خشم، قرمز رنگ شده از هم باز گردد و چشمانت حالتی متین و آرام به خود گیرد. اگر صبر داشته باشی و در آینه تماشا کنی می بینی که انرژی چشمت دگرگون می شود و تو آکنده از طراوت و نشاط می شوی.
مرحله سوم، تقسیم کردن و بخشیدن است. چیزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن . معمولآ اکثر مردم عکس این عمل را انجام می دهند. چنین انسان هایی واقعآ ابله هستند ! . وقتی که شاد هستند خست به خرج می دهند و آن را با کسی تقسیم نمی کنند ولی وقتی غمگین و افسرده هستند، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه را در غم خود شریک سازند. وقتی لبخند می زنند بسیار صرفه جویانه عمل می کنند در حد یک تبسم کوچک ولی خدا نکند که خشمگین شوند، آن گاه در آستانه انفجار قرار می گیرند.
آدم وقتی دارد ، باید ببخشد. در واقع، انسان جز آن چیزی که با دیگران تقسیم می کند و می بخشد، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه بیشتر ببخشی، بیشتر به دست می آوری. هر چه کمتر ببخشی، کمتر داری.
اگر ببخشی، وجودت از سموم پاک می شود. وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش. حتی منتظر تشکر هم نباش. بلکه تو باید از کسی که اجازه داده چیزی را با او تقسیم کنی، سپاسگذار باشی. فکر نکن که او باید از تو تشکر کند!
چهارمین گام در راه رسیدن به عشق : " هیچ بودن " است . به محض اینکه فکر کنی که کسی هستی، عشق از جاری شدن باز می ایستد . عشق فقط از درون کسی به بیرون جاری می شود که "کسی" نباشد.
عشق، در نیستی خانه دارد. هنگامی که خالی باشی، عشق نیز در تو جای خواهد گرفت . وقتی آکنده از غرور باشی، عشق ناپدید می شود . همزیستی عشق و غرور ممکن نیست . این دو در کنار یکدیگر جایی ندارند. عشق و الوهیت می توانند در کنار یکدیگر باشند، زیرا عشق و الوهیت مترادف هستند. بنابراین "هیچ" باش . "هیچ" منشا همه چیز است. "هیچ" منشا بی نهایت است. هیچ باش . در هیچ بودن است که به کل می رسی .
" اگر خود را کسی بپنداری، راه را گم می کنی ، ولی اگر خود را هیچ بپنداری، به مقصد می رسی"
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت

برای تـــــــــــو هزاران بار خواندم قصه ی پر غصه ی بی تـــــــــــــو بودن را
ولی انگار قصه هایم دیگـــــر بــــــــرایت تکـــــــــــراری است
نمی دانم....شاید این شروعی باشد برای یک پــــــــــایـــــــــان
پـــــــــایـــــــــان قصه ای که با هزار لبخنـــــــد شروع شد
و با.....
هـــــزاران دانه ی اشــک به پــــــایــــــان رسید...
تـــــــــو می روی.....
ولی بــــــرای لحـظــــه های تنــهـــــایی و دربـــدریم فکــــــری کن.

سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم
من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم




همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد... ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه...به زمين خوردم!!!
تو يعني در سحرگاهي طلايي به يک احساس تشنه آب دادن تو يعني
نسترن هاي وفا را به رسم
مهرباني تاب دادن تو يعني غربت يک اطلسي را ز شوق آرزو سرشار
کردن تو يعني با طلوع
آبي مهر صبور و شوق آرزو سرشار کردن تو را آن قدر در دل مي
سرايم که دل يعني ترا زيبا
سرودن فداي تو شقايق احساس و روياي بي آغاز سرودن

نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت

گفتم نرو پرپر میشم
گفتی: میخوام رها باشم
گفتم: آخه عاشق شدم
گفتی:میخوام تنها باشم
گفتم: دلم
گفتی: بسوز
گفتی: یه عمری باز هنوز
گفتم: پس عمرم چی میشه
گفتی: هدر شد شب و روز
گفتم: آخه داغون میشم
گفتی: به من خوش میگذره
گفتم: بیا چشمام تویی
گفتی: آخر کی میخره
گفتم: منو جنس میبینی؟
گفتی: آره بی قیمتی
گفتم: یه روز کسی بودم
با من نکن بی حرمتی
گفتم: صدام میمیره باز
گفتی: با درد بسوز بساز
گفتم : حالا که پیر شدم
گفتی: که از تو سیر شدم
گفتم: تمنا میکنم
گفتی: میخوام خردت کنم
گفتم: بیا بشکن تنو
گفتی: فراموش کن منو....

عشق یعنی . . .
عشق یعنی در اتش دوری بسوزی و دم نزنی
عشق یعنی در مکتب غم درس بگیری ولی
سخن از غم نزنی
عشق یعنی در بازی ببازی و نگریی
در هیچ بجویی و نیابی
عشق یعنی در اسمان بی کران الهی پرواز کنی و بالت را با سنگ بزنند
یعنی خود در قفس بمانی و ببینی دیگران با بال تو بپرند
عشق یعنی سرخوردگی در جامعه ی کنونی
یعنی بخواهی ولی ندانی
و دل باختن به پرواز پرستو ها به دوردست
و به امید نشستن رهایی از دست این دنیای مست
عشق را جز درد نتوان گفت
جز انکه خود ببازی به قیمتی مفت
عشق را جز درد هجران کشیده نمی فهمد
جز پر شکسته نمی خواهد
کسی با درد و سوز عشق اشنا تر از مجنون نیست
حد و مرز عشق به غیر از جنون نیست
که می گوید دل عاشق خون نیست؟
عاقبت عاشقی خوش تر از شیرینی است
هر چند در این راه فقط غمگینی است.

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود
روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود
دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست
به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت

سلام تعجب کردین نه؟آره عشق کده کوچولو هم اومد..میدونین چرا؟
دونیا دوروزه نباید همش با غم بگذزونیش که بعدا حصرتشو بخوری
اینو از دوستام یاد گرفتم همین امروزم یاد گرفتم
بازگشت دوبارمو مدیونه همه دوستام مخصوصا((صحرا و پرستو همستم مادرو دخترن این دتا
))
آخی بازم فرزاد اومدا ![]()
چه خاطره ای شد ولی درس عبرتم شد تازه..
نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست
آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست
شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست
اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست
بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست
شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست
كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست
خسته ام از تکرار

زندگی آرام است ٬مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است٬ مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایی است٬ مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیبایی است٬ مثل زیبایی یک غنچه باز
زندگی تک تک این ساعت هاست
زندگی چرخش این عقربه هاست
ززندگی راز دل مادر من
زندگی پینه ی دست پدر است
زندگی مثل زمان در گذر است...
![]()

انسان از زماني كه به دنيا مي آيد وجودش را عشق فرا مي گيرد .
اولين عشق مادر، مهربانترين و بهترين عشق .
دومين عشق پروردگار مهربان ، پاك ترين و بزرگترين عشق .
سومين عشق پدر است ، دوست داشتني ترين و مطيع ترين عشق .
چهارمين عشق علم است ، ستوده ترين و پر مسئله ترين عشق .
پنجمين عشق مدرسه است ، مورد قبول ترين و عاقلانه ترين عشق .
ششمين عشق معلم است ، مفيد ترين و موثر ترين عشق .
هفتمين عشق دوست خوب ، احساساتي ترين و مهم ترين عشق .
هشتمين عشق ، عشق به يك فرد مذكر يا مونث ، عارفانه ترين و رمانتيك ترين عشق .
نهمين عشق ، عشق به فرزند است ، پايدار ترين و استوار ترين عشق .
دهمين عشق مرگ است ، غمناك ترين و دشوار ترين عشق است .
تمام اين عشق ها عشقي بزرگ را در بر مي گيرند به نام زندگي كه سخت ترين اما شيرين ترين عشق هاست .

اگر تو در یک شب سرد و تاریک زمستانی
فانوسی روشن زیر کتت روی قلبت پنهان کرده باشی
نه از سرما می لرزی
نه از تاریکی می ترسی
و نه از تنهایی می هراسی

یکی می پرسه : "اندوه دلت چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟"
برایش صادقانه می نویسم: "برای آنکه باید باشد و نیست"

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
به سلام ها دل نمی بندم
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم
دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

نه از آشنايان وفا ديده ام نه در باده نوشان صفا ديده ام
ز نامردمي ها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرد شراب من از برگ چشمي بلا ديده ام
وفاي تو را نازم اي اشك غم كه در ديده عمري تورا ديده ام

پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ، آري زيبايم پس از مرگ بر گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .
.gif)

گفتمش: دل مي خري !؟
پرسيد چند؟!
گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند.
خنده كرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش رويه دل جا مانده بود

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
وقتی از مادر متولد شدم..صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این
با تو خواهم بود.بهش گفتم تو کیستی؟گفت:غم!فکر کردم غم
عروسکی خواهد بود که من بعدا با او بازی خواهم کرد.ولی بعدا
فهمیدم!!که من عروسکی هستم در دستان غم....

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت
تولد تولد تولدم مبارک

سلام به همه دوستای گلم
تولدمه هوراااا
یه شعر تقدیم به خودم![]()
بازم شادي و بوسه گلهاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

![]()
![]()
![]()
![]()
بچه ها !!خواهشن کادوو بارونم نکنید انتظار ندارما![]()
۱۳۶۹/۵/۲۵![]()
امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست
احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست
گوئئ که بهار آمده و غنچه دمیده است
کز قلب همه پیر و جوان ولوله برخاست
عشق است و سرور است و گل و روشنی و نور
اسباب نشاط دل و جان هر دو مهیاست
گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی
کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست
میلاد تو ای چشمه ی خورشید، مبارک
امیّدی و جایت به درون همه دلهاست
با رقص و طرب گویمت، این جشن مبارک
برخیز، که مجلس، ز تو زیبا و دلاراست

آخییی یادش بخیر نی نی بودم
چندتا عکس از بچهگیام گذاشتم تو ادامه مطلبه یادگاری بمونه
نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را
من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد.
بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر
نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که
پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته
بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن
دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران
نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن
مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز
800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش
راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو
بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب
مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که
فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره
هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه
است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد
نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو
نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز
نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر
ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا
دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت
کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا
هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم
پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول
پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير
شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
نظر یادتون نره
ممنون
نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 9 مرداد1388 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت
عاشــــــــــــق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه . پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستــــــــهات نگهش داری
در زندگی سه چیز آموختم
از عشق
رسوایی
از دوست
بی وفایی
از شب
تنهایی

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.» گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.» خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.» پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی خدا جونم دوست دارم(دلم گرفته بود)![]()


از پيري پرسيدم چه زماني انسان پير ميگردد،فرمود درست آن زمان که از گذشته خودپشيمان شده افسوس آن را بخورد.

گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش کتاب عشق است . ساده ترين درس زندگي آن است : هرگز کسي را ميازار. محبت خرجي ندارد , در حالي که همه چيز را خريداري ميکند . خوشبخت کسي است که خدا دلي پر عشق به او ارزاني کرده است وقتي قدرت عشق غلبه کند بر عشق به قدرت , اون وقته که دنيا طعم صلح رو مي چشه . بهتر اينه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت

غم تنها ترین تنهای دنیا
تویی زیباترین زیبای دنیا
تو مثل امید یک قناری
قراری بر دل هر بی قراری
منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرحم زخم شقایق
تویی لالایی خواب خوش آواز
بالم را مشکن در اوج پرواز
نگاهت را می پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هر چه دارم
نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
یه پایانِ تلخ، بهتر از یه تلخی ِ بی پایانه ...

تنم از حادثه خسته٬ دلم از غصه شکسته...
یه مسافرِ غریبم٬ راهیِ یک راهِ دورم...
ناجیِ شکسته بالم٬ که تویی٬ تنها نشستی...
ای که واسه خاطرِ من٬ دلِ مردمو شکستی...
پرِ بغض و گریه بودم٬ تو رسیدی تا بخندم...
واسه پیدا کردنِ تو٬ دل به جاده ها می بندم...
راهیِ یه کوله راهم٬ کوله بارِ عشقو بستم...
دیگه از خودم بریدم٬ دیگه از آیینه خستم...
تویی کعبه ی وجودم٬ دورِ چشمه ی تو گشتم...
نکن از دلم گلایه٬ باید از تو می گذشتم...
می خوام این عشق قشنگو٬ از نگاهت پس بگیرم...
نمی خوام مثلِ پرنده٬ تویِ یک قفس بمیرم...
ای نگاهِ آبیِ ناز٬ کاش تو مهربون نبودی...
میونِ این همه آدم٬ تو یه هم زبون نبودی...
لحظه ی گذشتن از تو٬ آخرین لحظه ی دیدار...
واسه تو از تو گذشتم٬ همه اینو میگن یه ایـثـــار......

در جلسه ی امتحان عشق
عشق مانده است و یک برگ سفید
یک دنیا حرف نا گفتنی
یک بغل تنهایی دلتنگی......
درد دل عشق در این کاغذ جا نمی شود
قطره اشکی می چکد بر برگ سفید
و برگ سفید عاشقانه قطره را به آغوش می کشد
عشق تو نوشتنی نیست...
بی تو بودن را
برای با تو بودن دوســــت دارم دارم رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما ... من به یاد تو شکستم زندگی چیست؟کلاف پر پیچ اولش پیچ و اخرش هیج زندگی چیست؟خون دل خوردن اولش رنج و اخرش مردن عشق چیست؟ عشق: سرطان دوست داشتن است. عشق: عقد دائمی ما با غربت است. عشق : شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن میگردیم. عشق: آمپول ب کمپلکس معرفت است. عشق: اتوبانی است که تا ته ابدیت میرود. عشق: آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند. عشق: قند متافیزیکی است که در دل آدم آب میشود. عشق: شب نامزدی ما با جدایی است. عشق: نردبانی است که ما را از خود بالا میکشد. عشق: همان فعل و انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست میدهد. عشق: عزرائیل زیبایی است که رسید جسم ما را میگیرد و قبض روح را امضا میکند...


نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی اهسته می گویم الهی بی اثر باشد

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود /
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها /
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود /
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه اخرش

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOV
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO *** *********عشق*********** IL********
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU

عكس روي تو مرا ابري كرد
عكس تو خنده به لب داشت
ولي،
اشك چشمان مرا جاري
كرد ..




نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان گلم
بچه ها اینم اونیکی وبلاگمه www.farzad1369.blogfa.com عیدتونم مبارک راستی عید چی هست؟![]()
نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
من از ساعت متنفرم ، از این اختراع عجیب بشر ، که جای خالی تو را به رخ دلتنگیهای من میکشد

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه![]()

بلند ترين ارتفاعي كه باعث مرگ آدمي ميشود .......... افتادن از چشمان كسيست كه فكر ميكند همه چيز اوست ![]()
كاش ميشد با تو بودن را نوشت ..................تا كه زيبا را كشم بر هرچه زشت
كاش ميشد روي اين رنگين كمان ................ مينوشتم تا ابد با من بمان
منم ، دلتنگ دلتنگم ،
منم ، يک شعر بيرنگم ،
منم ، دل رفته از چنگم ،
منم ، يک دل که از سنگم ،
منم ، آواز طولاني ،
منم ، شبهاي باراني ،
منم ، انسانيم فاني ،
خداوندا تو ميداني ...
منم ، در متن يک دردم ،
منم ، برگم ، ولي زردم ،
منم ، هستم ، ولي سردم ،
منم ، مُرده م ، منم مُرده م ،
منم ، يک بغض پر باران ،
منم ، غمهاي بي سامان ،
منم ، هستم دراين زندان ،
منم ، زخمهاي بي درمان ،
منم ، دارم تب و تابي ،
ز تنهائي ، ز بيتابي ،
منم ، رفته به گردابي ،
مرا بايد که دريابي

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 28 تیر1388 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
جسم خسته ام را دریاب که به دست های نوازشگر تو محتاج است.روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تاب است ....قلب پرتپشم را حس کن که برای رسیدن به تو چه نا منظم در سینه ام در تقلاست چشم های غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری ودلتنگی به معبود است آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفتی بزرگ از حسد در تن ضعیف و بیمارم است و به من اطمینان ببخش که قلب تو تا ابد به دنبال من است. . . . .

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 27 تیر1388 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت
تا نباشد جدایی ها
کس نداند قدر یاران
کویر خشک می داند
بهای قطره ی باران...

هيشکي از رفتن من غصه نخورد
هيشکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي
گريش نگرفت
اشکشو کسي نريخت پشت سرم
راستي که بي کسي بد دردیه

زندگی...
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود بر روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگانی با همین غمها خوش است
با همان بیش و همین کم ها خوش است
باختیم هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم خاکی نیستیم
نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 27 تیر1388 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
بهترین دوست اگه نیستی، لااقل بهترین دشمن باش، غمخوارم اگه نیستی، لااقل بزرگترین غمم باش، هرچه هستی بهترین باش، چون بهترین ها همیشه در خاطر می مانند، پس در خاطرات بدم بهترین باش

عاشق بودن.....!
بر پا ساختن ستون های استوار بر بناهای احساسات است
ولی جایی نیز برای تغییر بگذار . چون.........!
داشتن احساس یکسان در تمام عمر برای رشد تجربه و آموختن نمی گذارد .
To love some one…..!
Strong bas for your feelings but leare room
For some fluctuation . beacaose……!
No room for growth experience and learning .
عاشق بودن .....!
توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است.
دانستن آن است که از دیگران نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند !
و تغییر آرام ،آرام او را دگرگون می کند .

نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 27 تیر1388 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت

نمی دانم عاشق اشک می ریزد
یا باید اشک ریخت تا عاشق شد
نمی دانم باید همه او شوی تا عاشق باشی
یا باید عاشق باشی تا همه او شوی
نمی دانم دستانم اول از همه به سمت او دراز می شوند
یا این دلم است که هوای او می کند و بعد...

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
توي دنيا دو تا نا بينا ميشناسم
يكي تو كه هيچ وقت عشقما نديدي
يكي من كه كسي را جز تو نديدم

همیشه عاشق ماندن دلیل بر عاشق شدن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق هستند
ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من رویش جان جهان نه تو دا نی و نه من موج دریا می رود هر جا که دریاست خواه نا خواه ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من این پرستوست که می گریزد از هوا ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من عشق تو میرود سوی دگر دلدار همی ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من دست رستم شد خجل از کشتن سهرابش ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من می شوی خوار و ذلیل با رفتن ایمان دل ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من پیرهنش برگرداند چشم بینا را به بابا ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من شسته رفته زندگیست آیینه ی دق ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من

چقدر دور شدیم از...که دورتر از تو....
که در جوار تو هستیم و بی خبر از تو...
چقدر پنجره در پنجره نگاه شدیم
و یک سپیده نیاورد یک خبر از تو
و هر چه جاده به دنبال تو به هر سو رفت
فقط«نیامدن» آورد این سفر از تو
شروع هر بیتی با «نیامدن» یعنی
رسیده شعر به این شرح مختصر از تو:
برای آمدن تو کسی در این دنیا
نبوده منتظرت هیچ بیش تر از تو...
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگر یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم
رسيدم به پشت سرم نگاه کردم و ديدم تنها يک جاي پا وجود داره از اون پرسيدم پس چرا تنهام
گذاشتي گفت بنديه من در جايي که فقط يک جاي پا ديدي مراحل سخته زندگيت بود که من تورا
در آغوش گرفته بودم
چه غریبونه شکستم
دل به این غریبه های تنها نبستم
پر کشیدم به آسمونا
تا شاید پیدا کنم راه تو رو تو کهکشونا
گشتم و صدات زدم
دل به هر دریای بی پهنا زدم
خوندم از تو ، از عشق تو
خوندم و سجده کردم بر مُهر تو
نگاهی بر نگاه خسته ام کن
و این گام بلند آهسته تر کن،
مرا غمگین تر،افسرده تر کن
دلم را با دلت مانوس تر کن
مرا نومید از کویت مگردان!
اگه یه خودکار داشتی که به اندازه دو کلمه جوهر داشت برام چی می نوشتی؟

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
اینم واسه تنوع......














خب خب حالت چطوره؟ نظرتم بگو خوشحال شیم
نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
تا ارزو دارین پیر نیستین و زندگی چیز خوبی نیست اما باید خودمونو گول بزنیم و خوب زندگی کنیم اینها واقعیتن و فردا مهم نیست اصلا مهم نیست چرا که فردایمان خوب است به امروز بیاندیشیم![]()
دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را نه به یک بار که ده بار و هزار بار بگو
خودتونو بشناسین و تا نشناسین نمی دونین که چه کسی هستین و چقدر کسی هستین![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت
همسفر خسته ام از این همه راه
خسته از نای و نی و این همه اه
راه ، تکرار زمان است چرا
همسفر فاش بگو راز چرا
اری از ایینه ها نیست نشان
ان نشان های نهان نیست عیان
اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم
مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم
هوشیارم ز دل ِ خویش چرا
ان که مستم بکند ، نیست چرا
همسفر گرچه رهایم کردی
راست گو ، ره به کجا اوردی
نکند باز به من می خندی
زین که پروانه شدم می خندی
خنده کن تا که منم سوز شوم
بنواز تا که منم کوک شوم
ره به تنهایی من می گرید
همسفر ، باش ، دلم می گرید
خُنک ان روز که اندر پیش است
دل ِ زهر خورده ی من در نیش است
باش تا سایه ای بر من باشی
وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد
باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا
باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا
باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار
باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار
باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش
باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی
باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر
باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد
ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...
نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
جنسم از جنس غبار و خاک است
ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم
این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور
فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش
زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!!
باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ، تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ...
اندک اندک که همان فصل ِ شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ...
و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!!
باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ، ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...
راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید
راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ...

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
علم بدن سازی
نیلوفرانه
نیمه گمشده
باران عشق( نیلو و محمد )
فریاد عشق(پریا)
قفس غم
عاشق تنها
عشق عسلی
:(×(فیروزه خانم)×)
عاشق تنهایی
دلم باران مي خواهد
پیوندو عشق..
تنها(Dimboloji)
خودتو عشقه...
خودمـــــــــونی
دانش به یافتن است(همکلاسی)
*عاشق تنها*
همـــــــین جوری
دختری از جنس شیشه
نغمه باران
پارکینگ فرزانگان
نوشین....نونوش..نوش...کره !
......با همیم تا مال هم شیم .....(علیرضا)
لحظه ای با من باش(مولود )
!!♥pOoOouya & sheydaa!!♥
.:کلبه مرجان:.
تاجی ترین دختر ایران
×××مدرسه یاس×××
afso0o0o0n
دنیــــای کوچیک رهــــــــــــــــــــا
I LOVE YOUR LOVE.
سکوت بی پایان عشق(نیلوفر)
هر چی که تو بخوای!!!!!!نازی
رمان های عاشقانه
◄♥►مگســــــــی از کوچه ی تنهایی گذشت◄♥►
گوگولی مگولی
ღI LOVE YOUღ
یه دختر کوچولوی ملوس
دختری به دنبال خنده
تا شقایق هست زندگی باید گرد(نگار)
ترانه يخي...
مقام صبر
عکس و مطلب جالب
دوست داشتنی(مینا)
ستاره های پارسی..
سکوت عشق
معمای عشق
ღ♥ღ jun ki is my v.i.pღ♥ღ
....هر چی بخوای پیدا میشه....
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
طراح قالب
POWERED BY